کارِ آدمی زاد بر اینست،یکروز که خندید که سالی نگریست؟ این همه اشکِ حسرت که گلاب گر از نایژۂ حدقۂ گل می چکاند، نتیجۂ همان یک خنده است که غنچۂ گل سحرگهان بر کارِ جهان زد و قهقهۂ شیشه ، هنوز در گلو باشد که بگریۂ زار خون دل پالاید و آنگه،دانی که چون بخت برگردد، هرچ نیکوتر اندیشی ، بتر در عبارت آید و بکمتر لغوی که صادر شود، مطالبت کنند، چون مزاجِ ممراض که هر چند در ترتیبِ غذا وقائدۂ احتما شرطِ احتیاط بیشتر بجای آرد،و باندک زیادتی که بکار برد، زود از سمتِ اعتدال منحرف گردد و بر عکسِ آن چون اقبال یاری کند،اگر چ گوینده از اهلیّتِ سخن گوئی بهرۂ زیادت ندارد،رکیک تر سخنی ازو محکم ومتین نماید و در مقاعدِ سمعِ قبول نشیند ، همچون مردِ تیر انداز که اگر چ ساعد ِسُستْ و ضعیف دارد، چون بخت مساعد اوست، هرچ از قبضۂ او بیرون رود، بر نشانه آید و چون روزگار از طریقِ سازگاری میل کند، میل در چشمِ بصیرت کشد و روزِ روشن برو چون شبِ تاریک نماید.
(مرزبان نامه) علی اکبر هنرور.
یکروز…نگریست = هر کس روزی از شادی خنده زد، سالی از اندوه اشک ریخت
گلاب گر= آنکه گلاب از گلها گیرد
نایژه= نی و لوله،در اینجا رگ
نایژۂ حدقۂ گل=رگ چشم گل
قهقهۂ شیشه=خندۂ مینا
پالاید = صاف کند بتر=بدتر،زشت تر
مِمِراض = آنکه باندک سببی بیمار شود
احتما= پرهیز کردن
باندک زیادتی=بکمتر ناپرهیزی
مَقاعِد=جمع مقعد، نشستنگاه
از طریق ناسازگاری میل کند= از سازگاری برگردد