سلام صبح بخیر و سلامتی
داشت زالی برُوستای چکاو
مَهْسِتی نام دختری و دو گاو
نو عروسی چو سروِ تر بالان
گشت روزی ز چشم بد نالان
گشت بَدرش چو ماهِ نوباریک
شد جهان پیش پیرزن تاریک
دلش آتش گرفت و سوخت جگر
که نیازی چنو نداشت دگر
از قضا گاوِ زالک از پی خَورد
پوزْ روزی بدیگش اندر کرد
ماند چون پای مُقْعَد اندر ریگ
آن سرِ مرده ریگش اندر دیگ
گاو مانند دیوی از دوزخ
سوی آن زال تاخت از مطبخ
زال پنداشت هست عزرائیل
بانگ برداشت پیش گاوِ نبیل
که:ای مَکلْمَوْت من نه مَهْسِتیم
من یکی پیر زالِ ِ محنتیم
گر ترا مَهْسِتی همی باید
رَو مَرُو را. بُبَر، مرا شاید
بی بلا نازنین شُمَرد او را
چون بلا دید در سُپَرد او را
تا بدانی که وقتِ پیچاپیچ
هیچ کس مر ترا نباش هیچ
(کلیله و دمنه) علی اکبر هنرور
سربلند و سرفراز باشی.
چکاو= نام محلی بوده است
مَهْسِتی=مَهْ سِتی، ماهْ سِتی=ماه خانم،ماه بانو
مُقْعد= در جای مانده ، زمین گیر
مرده ریگ= میراث ، ماترک وبمعنای امروزی مرده شور برده، لعنتی ،بی خاصیت
نبیل = نجیب،شریف
مَکَلْموت= ملک الموت به گفتار پیرزن
محنتیم =رنج کشیده ام
پیچاپیچ =پر پیچ و خم ، وقت سختی